انوری › غزل شمارهٔ ۲۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن / زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن
زانجا که روی کارست خورشید آسمان را / با روی تو چه رویست جز بندگی نمودن
بر چیست این تکبر وین را همی چه خوانند / آخر دلت نگیرد زین خویشتن ستودن
در دولت تو آخر ما را شبی بباید / زلف کژت بسودن قول خوشت شنودن
احسنت والله الحق داری رخان زیبا / کردم ترا مسلم در جمله دل ربودن
گفتی که خون و جانت ما را مباح باشد / فرمان تراست آری نتوان برین فزودن