انوری › غزل شمارهٔ ۳۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در حسن قرین نوبهار آیی / در جور نظیر روزگار آیی
چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت / از رنگ دگر همی بیارایی
هر وعده که بود در میان آمد / ماند آنکه تو باز در کنار آیی
در کار تو می‌فروشود روزم / آخر تو چه روز را به کار آیی
گویی به سرم که از تو برگردم / تا با سر نالهای زار آیی
سوگند مخور که من ترا دانم / دانم که به قول استوار آیی
گر عشق ز انوری درآموزی / حقا که به کفر یار غار آیی