عبدالواسع جبلی › مدیحه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل / من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل
زلفین تو قیریست برانگیخته از عاج / رخسار تو شیریست برآمیخته با مل
بر دامن لعل است تو را نقطهٔ عنبر / بر گوشهٔ ماه است تو را خوشهٔ سنبل
تو سال و مه از غنج خرامنده چو کبکی / من روز و شب از رنج خروشنده چو بلبل
زلفین تو زاغیست در آویخته هموار / از ماه به منقار و ز خورشید به چنگل
گر چند اسیرند ز عشق تو جهانی / در زاویهٔ محنت و در بادیهٔ ذل
از عشق تو من باک ندارم که دلم را / بر مدحت خورشید جهان است توکل
دریای هنر بوالحسن آن گنج فضایل / کاو پیشه ندارد به جز احسان و تفضل
بر حاشیهٔ سیرت او نیست تکدر / در قاعدهٔ دولت او نیست تحول
یک لحظه تغیر نپذیرد صفت او / زآن گونه که حکم ملک‌العرش تبدل
در عادت او گاه وفا نیست تردد / در وعدهٔ او گاه عطا نیست تعلل
ای دست تو اندر ازل از ایزد عالم / ارزاق همه خلق جهان کرده تکفل
هر مرتبه کز خدمت درگاه تو یابند / آن را نبود تا ابدالدهر تنقل
هر روز کند سجده چو سر بر زنده از کوه / خورشید به درگاه تو از تفاؤل
زآن خصم تو دون است و تو حری که نیابند / از خاک تعالی و ز افلاک تسفل
یابند خلایق ز لقای تو سعادت / جویند افاضل به ثنای تو توسل
شد صورت مه با کلف از بس که به هر وقت / بر خاک نهد پیش تو چهره به تذلل
هر کار که مشکل شود از جور زمانه / آن را نبود جز به عطای تو تسهل
گویی که ز یک نسبت و اصلند به تحقیق / با ناصح تو هدهد و با خصم تو صلصل
ور نه گه خلقت ننهادی ملک‌العرش / بر تارک آن افسر و بر گردن این غل
داری تو ندیمان گزیده که بدیشان / صدر همه احرار فزوده‌ست تجمل
چو بحتری و اصمعی و جاحظ و صابی / هر یک گه شعر و ادب و فضل و ترسل
ای دست امل را به سخای تو تمسک / وی چشم کرم را به لقای تو تکحل
همواره فلک را ز کمال تو تعجب / پیوسته ملک را به جمال تو تمثل
آباد بر آن بارهٔ میمون همایون / خوش گام چو یحموم و ره‌انجام چو دلدل
صرصر تگ پولادرگ صاعقه‌انگیز / گردون تن عفریت دل کوه تحمل
دیو است گه جنگ و شهاب است گه سیر / چرخ است گه زین و زمین است گل جل
در معرکه اطراف زمین از حرکاتش / چون نقطهٔ سیماب نماید ز تزلزل
گر من فرسی یابم از این جنس که گفتم / در حال کنم نزد تو زین شهر ترحل
آیم به سوی حضرت میمون تو زیراک / سیر آمدم از صحبت یاران سر پل
چون آمدن من نشد این بار محیا / پرداختم این شعر بدیهه به تمحل
هر چند که شایسته و بایسته نیامد / ارجو که بود عذر مرا روی تقبل
زیرا که در اندیشهٔ این قافیهٔ تنگ / از دست من آمد به فعان باب تفعل
این مدحت من گر بنیوشی به تبرع / این خدمت من گر بپسندی به تطول
یک ساعت از این پس نکنم تا که توانم / در مدح و ثنای تو تأنی و تکسل
در خدمت تو بر عقب این دو قصیده / صد خدمت آراسته گویم به تأمل
تا نیست چو خورشید به تنویر ثریا / تا نیست چو کافور به تأثیر قرنفل
در دام اجل خصم تو را باد تقید / بر اوج زحل تحت تو را باد تنزل
همواره تو را از ادب و فضل تمتع / پیوسته تو را با ادب و عیش توصل