جامی › اشارت به ارادت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

وز پی آن بود ارادت و خواست / خواستی لایزال بی کم و کاست
فعل هایی که از همه اشیا / نو به نو در جهان شود پیدا
گر ارادی بود چو فعل بشر / ور طبیعی بود چو سیل و حجر
منبعث جمله از مشیت اوست / مبتنی بر کمال حکومت اوست
نخلد بی ارادتش خاری / نگسلد بی مشیتش تاری
فی المثل گر جهانیان خواهند / که سر مویی از جهان کاهند
گر نباشد چنان ارادت او / نتوان کاستن سر یک مو
ور همه در مقام آن آیند / که بر آن ذره ای بیفزایند
ندهد بی ارادت او سود / نتوانند ذره ای افزود