جامی › ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد جوانی ز سالکان طریق / با یکی پیرکار دیده رفیق
پیر چون آفتاب پرمایه / وان جوان از قفاش چون سایه
می بریدند ره که ناگاهی / گشت پیدا پر آب و گل راهی
پیر مستانه می نهاد قدم / آن جوان از پی ایستاده دژم
کش مبادا شود در آن ما بین / از گل آلوده جامه یا نعلین
پیر چون آن بدید گفتا هی / خر نیی بیم آب و گل تا کی
چند داری نگاه جامه ز گل / دل نگه دار ای مغفل دل
از گل و آب جامه بتوان شست / که شود پاکتر ز بار نخست
لیک چون دل به غفلت آلاید / خونت از دیدگانت بپالاید