بخش ۵۷ - قصه گریستن شاعری که قصیده غرا به حضرت شاه خواند و هیچ کس تحسین نکرد جز جاهلی که به اسالیب سخن عارف نبود
شاعری در سخنوری ساحر / در فن مدح گستری ماهر
بهر شاهی لوای مدح افراخت / پر صنایع قصیده ای پرداخت
مدح شاهان به عقل و شرع رواست / زانکه شاهند و شاه ظل خداست
هست عاید به نزد صاحبدل / مدحت ظل به مدح صاحب ظل
برد روزی یکی نکو خوان را / که رساند به عرض شاه آن را
نظم را حسن صوت می باید / تا ازان حسن او بیفزاید
پای تا سر قصیده را برخواند / حرف حرفش به سمع شاه رساند
در سخن واجب است حسن بیان / حق ازان گفت رتل القرآن
خواندنش چون به آخر انجامید / وز ادای سخن بیارامید
داشت شاعر به اهل مجلس گوش / که به تحسین او کنند خروش
زان هنرمند می کند جانی / کش ستایش کند هنردانی
هیچ کس دم نزد زبان نگشاد / داد تحسین آن قصیده نداد
ناگهان شهره ای به جهل و غرور / بانگ زد از حریم مجلس دور
بارک الله فلان نکو گفتی / گوهر مدح شه نکو سفتی
مرد شاعر چو سوی او نگریست / دست بر رو نهاد و زار گریست
گفت بشکست ازین حدیثم پشت / بلکه تحسین آن خبیثم کشت
ترک تحسین پادشاه و سپاه / روی بخت مرا نکرد سیاه
آفرینی که این مغفل کرد / روز عیش مرا مبدل کرد
هر چه از بوستان بی خرد است / گر چه شاخ قول بیخ رد است
شعر کافتد قبول خاطر عام / خاص داند که سست باشد و خام
میل هر کس به سوی جنس وی است / آنچه پخته ست جنس خام کی است
زاغ خواهد نفیر ناخوش زاغ / چه شناسد صفیر بلبل باغ
جغد نازد به کنج ویرانه / کی پذیرد ز قصر شه خانه
نیست چون دیده سخن بینش / عار می آیدم ز تحسینش
گر تو گویی که میل دل هرگز / نیست خالی ز نسبت جایز
. . . بس دنی علی عالیست / میل چون از مناسبت خالیست
با تو گویم حکایتی دریاب / کز تأمل در آن رسی به جواب