جامی › حکایت شیخ محقق با مرید موسوس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

راهدانی مرید خود را دید / که به قصد نماز می کوشید
بهر تحریمه دست برمی داشت / باز ناکرده اش همی انگاشت
همچنین بارها مکرر کرد / شیخ را حال او مکدر کرد
گفت ای جاهل این طریقه کیست / امر حق یا نه قول و فعل نبیست
نیست کار تو کسب جمعیت / رو همی گو که کی کنم نیت
که سزاوار ریش و سبلت خویش / یا به مقدار حول و قوت خویش
یک دو گانه نماز بگزارم / صورت ظاهرش به جای آرم
پس به تکبیر دست ها بردار / کز تو کافی بود همین مقدار
تو کیی کز تو آن نماز آید / که قبول خدای را شاید
هر پریشان کجا به آسانی / جمع داند شد از پریشانی
سالها خون دیده باید خورد / تا شود فرد یکدم از خود مرد