جامی › انتقال از نکوهش شعر و سخنوری به مذمت شعرای روزگار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شعر در نفس خویشتن بد نیست / پیش اهل دل این سخن رد نیست
ناله من ز خست شرکاست / تن چو نالم، ز شر ایشان کاست
پیش ازین فاضلان شعر شعار / کسب کردی فضایل بسیار
بودی آراسته به فضل و هنر / بودی آزاده از فضول سیر
حکمت و اصل و فرع ورزیده / به ترازوی شرع سنجیده
مستمر بر مکارم اخلاق / مشتهر در مجامع آفاق
طیب انفاس شان مروح روح / جنبش کلکشان کلید فتوح
همه را دل ز همت عالی / از قناعت پر از طمع خالی
وه کز ایشان بجز فسانه نماند / جز سخن هیچ در میانه نماند
کیست شاعر کنون یکی مدبر / که نداند ز جهل هر از بر
نکند فرق شعر را ز شعیر / راحت خلد را ز رنج سعیر
همت او خسیس و طبع لئیم / همه آفاق را حریف و ندیم
روز و شب کو به کوی و جای به جای / می دود چون سگان سوخته پای
تا کجا بو برد که یک دو سه کس / گشته جمع از سر هوا و هوس
کرده ترتیب عیش را اسباب / از شراب و کباب و چنگ و رباب
افکند خویش را به مکر و دروغ / پیش آن جمع چون مگس در دوغ
کاسه ای چند زهر مارکند / با همه جنگ و کارزار کند
ژاژ خاید ظرافت انگارد / هرزه گوید لطیفه پندارد
بس که آید ازان گروه درشت / سیلی اش بر قفا و بر رو مشت
بدر آید ازان میانه که بود / پس سر سرخ و چشمخانه کبود
با چنان چشمخانه و پس سر / روی از آنجا نهد به جای دگر
ننهاده ست هیچ کس خوانی / در همه شعر بهر مهمانی
که نرفته ست تا سر خوانش / ننشسته طفیل مهمانش
نگرفته ست کس پی گشتی / کنج باغی و جانب دشتی
که نجسته سراغ وی از پی / طی نکرده بساط عشرت وی
زو یکی گر به غار کرده فرار / ثانی اثنین گشته در بن غار
ور دو کس زو به استغاثه شده / از عقب ثالث ثلاثه شده
ور سه کس از جفاش پی زده گم / چون سگ کهف گشته رابعهم
قصه کوتاه هیچ فرد و فریق / زو نرسته به حیله های دقیق
گشته زین گونه خست و ابرام / شعر مذموم و شاعران بدنام
هر که مخذول و خاسرش خوانند / خوشتر آید که شاعرش خوانند
لطف شاعر اگر چه مختصر است / جامع صد هزار شین و شر است
نیست یک خلق و سیرت مذموم / که نگردد ازین لقب مفهوم