جامی › در ترغیب بر تلاوت قرآن و وصف مصحف که محل کتاب اوست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون ز نفس و حدیثش آیی تنگ / به کلام قدیم کن آهنگ
مصحفی جو چو شاهد مهوش / بوسه زن در کنار خویشش کش
شاهد گلعذار و مشکین خط / چهره آراسته به عجم و نقط
بلکه باغ بهشت و روضه حور / سبزه اش مشک و تربتش کافور
جدولش چون چهار جوی بهشت / فیض بخش از چهار سوی بهشت
گرد جدول نقوش اعشارش / رسته گلهاست گرد انهارش
سوره هایش همه قصار و طوال / قصرها زان بهشت فرخ فال
کرده همواره زان قصور شگرف / جلوه حوران قاصرات الطرف
سر هر سوره بر مثال دری / که ازان در توان بر آن گذری
رسد از هر دری گه و بیگه / طالبان را صلا که بسم الله
عشر او کرده نشر بر و نوال / خمس او گشته شمس اوج کمال
آیتش غایت امانی کون / وقف بر وی همه معانی عون
کلماتش مفرق ظلمات / حرفها ظرفهای فیض حیات
چون بروج نجوم سیاره / متجزی شده به سی پاره
جزو جزوش حقایق اسرار / هر یکی را دقایق بسیار
به کنار این نگار فرخ فر / چون در آری به غیر او منگر
صرف او کن حواس جسمانی / وقف او کن قوای روحانی
دل به معنی زبان به لفظ سپار / چشم بر خط و نقط و عجم گذار
گوش ازو معدن جواهر کن / هوش ازو مخزن سرائر کن
در ادایش مکن زبان کج مج / حرفهایش ادا کن از مخرج
دور باش از تهتک و تعجیل / کام گیر از تأمل و ترتیل
رغم طبع جهول و نفس عجول / جهد در عرض کن نه اندر طول
رخت خویش از میانه بیرون بر / پی به وحدتسرای بیچون بر
خویش را چون درخت موسی دان / کامد از وی کلام حق به میان
سمع خود را به حکم شرع و قیاس / عین سمع خدای پاک شناس
گر کند جست و جوی حجت کس / حصر و هوالسمیع حجت بس
هست رشحی دگر ازین منبع / کنت سمعا له فبی یسمع
بار خود دور کن که جز باری / در میان نیست سامع و قاری
به زبان درخت و سمع کلیم / می کند عرض خود کلام قدیم
زین شهود آنچه سازدت مهجور / دیو رهزن بود مشو مغرور
به خدا بر ز شر دیو پناه / که خداگفت فاستعذ بالله