انوری › در شکایت و طلب احسان از مخدوم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خداوندی کز غایت احسان و سخا / ابر در جنب کفت باطل و دریا زورست
جود و بخل از کف تو هر دو مخنث شده‌اند / مگرش طبع سقنقور و دم کافورست
بنده را خدمت پیوستهٔ ده ساله مگیر / کز قرابات نفور و ز وطن مهجورست
ده قصیده است و چهل قطعه همه مدحت تو / که به اطراف جهان منتشر و مشهورست
با چنین سابقه کس را به چنین روز که دید / کز غم راتبه روزش چو شب دیجورست
سعی کن سعی که در باب چنین خدمتگار / سعی تو اندک و بسیار همه مشکورست
بر سرش سایه فکن هین که در افواه افتاد / که ز تقصیر فلان کار فلان بی‌نورست
اندرین شدت گرما که ز تاثیر تموز / بانگ جزد از تف خورشید چو نفخ صورست