جامی › تمثیل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سگکی می شد استخوان به دهان / کرده ره بر کنار آب روان
بس که آن آب صاف و روشن بود / عکس آن استخوان در آب نمود
برد بیچاره سگ گمان که مگر / هست در آب استخوان دگر
لب چو بگشاد سوی آن به شتاب / استخوانش از دهان فتاد در آب
نیست را هستی توهم کرد / بهر آن نیست هست را گم کرد