جامی › تتمه قصه غوری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرد غوری گرسنه و تشنه / رمقی در تن از حیاتش نه
لنگ لنگان به خانه روی نهاد / هر که پرسید ازو جوابش داد
که زدم گام تا توانستم / بازگشتم همینکه دانستم
که به کعبه نمی رسم امروز / تا به کعبه بسی رهست هنوز
از سه فرسنگ شد درونم خون / چون توانم هزار رفتن چون
بعد ازین کنج عزلتی گیرم / رو به دیوار محنتی میرم
چون نیامد به دست صحبت یار / واکشم پا ز صحبت اغیار