جامی › قصه زاهد و عارف| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زاهدی می گذشت در راهی / فاسقی را بدید ناگاهی
در گناه عظیم افتاده / ره به سوی جحیم بگشاده
گفت یارب بگیر سخت او را / ده به سیلاب فتنه رخت او را
کشتی اش را فکن به موج خطر / تا نپیچد ز خط حکم تو سر
عارفی آن دعا شنید از دور / با دعا گوی گفت کای مغرور
چه گرفتاریش ازین افزون / که نهد پا ز شرع و دین بیرون
چه بلا زین بتر تواند بود / که بود زو خدای ناخشنود
گشته مسکین به موج دریا غرق / تو چه سنگش همی زنی بر فرق
گر تو را دست هست دستش گیر / دست جان هوا پرستش گیر
ور نه باری میفکن از پایش / جان به تیر دعا مفرسایش