جامی › حکایت بر سبیل تمثیل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داشت در ده مقام بیوه زنی / تازه رویی و نازنین بدنی
بود در کنج خانه مالامال / یک دو خم روغنش چو آب زلال
روزی افتاد حاجتش که به شهر / برد آن وز بهاش گیرد بهر
کرد ازان پر دو خیک و بر خر بست / جست بالا و در میانه نشست
مرد وار از گزند راه آزاد / خر سواره به شهر روی نهاد
چون ز ده دور گشت مقداری / آمد از ره پدید عیاری
پیش راهش گرفت کای خواهر / بلکه خورشید و ماه در چادر
از کجا می رسی چه داری بار / واندر این شهر با که داری کار
گفت با کس به شهر کارم نیست / رفتن از ده جز اضطرارم نیست
بار من روغن است و می کوشم / کش رسانم به شهر و بفروشم
گفت بگشای بار خویش که من / می روم سوی ده پی روغن
تا هم اینجا بهاش بشمارم / تو به ده من به شهر روی آرم
زن فرو جست و بار خویش بگشاد / خیک ها هر دو پیش مرد نهاد
مرد یک خیک را دهان بدرید / روغنش بهر امتحان بچشید
داد در دست زن که دار نگاه / تا به خیک دگر گشایم راه
زود بگشاد خیک دیگر سر / داد بیچاره را به دست دگر
چون دو دستش به خیک شد بسته / دست بردش به بند آهسته
کرد بیرون ز پاش شلوارش / بست کالای خویش در بارش
زن بیچاره چون به دفع فساد / نتوانست دست خویش گشاد
زانکه گر شور و جنگ می انگیخت / خیک روغن به خاک ره می ریخت
به ضرورت به کار تن در داد / نام و ناموس را به گوشه نهاد
گر ز روغن فراغتش بودی / دامن عصمتش نیالودی
بگسستی ز خیک چنگ و به جنگ / کار را بر حریف کردی تنگ
ای بسا کس که لاف مردی زد / دم ز آیین رهنوردی زد
همچو آن زن به این و آن شد بند / خویش را زیر حکم دیو افکند
زیر فرمان دیو شد ساکن / شد فضیحت ازان سکون لیکن
غفلتش بست دیده ادراک / که ندارد ازان فصیحت باک
روز آخر که مرگ مردم خوار / کند از خواب غفلتش بیدار
شود از کار و بار خویش آگاه / که بر او مکر دیو چون زده راه
یادش آید که در جوار خدای / بارها زد به جرم و عصیان رای
فعل های قبیح ازو صادر / گشت و حق بود حاضر و ناظر
یادش آید که در فلان ساعت / دیو چون زد بر او ره طاعت
رخ ز فرمان گذاری حق تافت / سوی کید و فریب دیو شتافت
هر چه در شصت سال یا هفتاد / کرد از شر و خیر پیش افتاد
یک به یک پیش چشم او دارند / آشکارا به روی او آرند
بگذارند ز گنبد والا / بانگ یا حسرتا و واویلا