جامی › قال الله تعالی یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حسرت از جان او برآرد دود / وان زمان حسرتش ندارد سود
بس که ریزد ز دیده اشک ندم / غرق گردد ز فرق تا به قدم
و آب چشمش شود در آن شیون / آتشش را به خاصیت روغن
کاش این گریه پیش ازین کردی / غم این کار پیش ازین خوردی
دادی از جویبار دیده نمی / شستی از نامه سیه رقمی
نم چه سود این زمان که کشت امل / خشک گشت از تف سموم اجل
گریه روزی که بود فایده مند / از جهالت به خنده شد خرسند
چون زمان نشاط و خنده رسید / آبش از چشم و خون ز دل بچکید
حق چو فلیضحکوا قلیلا گفت / او ز بس خنده همچو غنچه شکفت
جوی چشمش شد ترشح جو / هرگز از چشمه سار فلیبکوا
لاجرم روز ضحک و استبشار / خون فشاند ز دیده خونبار
همه ضاحک ز عیش و مستبشر / او ز رنج و عنا عبوس و کدر