جامی › حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داد ذوالنون به بایزید پیام / کای گرفته به خواب خوش آرام
سر برآور که وقت بیگه گشت / پای در نه که کاروان بگذشت
بایزیدش جواب داد که مرد / آن بود در سرای صلح و نبرد
که رود شب به خواب از همه پیش / بامدادان رسد به منزل خویش
سر به بالین نهد به فرقت یار / صبحدم پیش او شود بیدار
لیک در مجمع طلبکاران / باشد این خواب خواب بیداران
هر که عمری ز خواب دیده نبست / ندهد این خواب یکدم او را دست