جامی › حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاه کرمانی آن مطیع مطاع / که به میدان عشق بود شجاع
هر شبی دیده پر نمک کردی / جگر خود به آن نمک خوردی
ساختی آب دیده را نمک آب / پاک شستی ز دیده سرمه خواب
بعد عمری که چشم او نغنود / یک شبی خواب راحتش بربود
روی جانان به خواب دید آن شب / میوه وصل یار چید آن شب
تخم بی خوابش رسید به بر / آمدش بر جمال یار نظر
گر به بی خوابیش نبودی خوی / به وی این خواب کی نمودی روی
چون به مقصود خود ز خواب رسید / هیچ مقصود به ز خواب ندید
بعد ازان چون زدی به راهی گام / یا گرفتی به منزلی آرام
داشتی بالشی قرین با خویش / که گرش آمدی مجالی پیش
زیر پهلو ز خار و خس رفتی / سر به بالین نهادی و خفتی
خوش بود خواب های بیداران / خوش بود کارهای بیکاران
دیده مشغول خواب و دل بیدار / دست فارغ ز کار و دل در کار
یار بر چشم سر چو گشت عیان / گر بود بسته چشم سر چه زیان
ور بود چشم سر ازو مسدود / گر بود چشم سر گشاده چه سود