جامی › خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب چو نزدیک شد به وقت سحر / حبشی برد سوی بالین سر
چشم حس بست ازین جهان خراب / داد نقد خرد به غارت خواب
دایه آن را چو دید چابک و چست / باز بردش به خوابگاه نخست
بیخود افتاد تا بلندی چاشت / چاشتگاه بلند سر برداشت
چشم مالید و هر طرف گردید / زانچه شب دیده بود هیچ ندید
دید ازان منزل چو علیین / رخت خود در نشیمن سجین
نه ازان همدمان شب خبری / نه ازان شادی و طرب اثری
نه ازان آفتاب جاه و جمال / هیچ چیزش به دست غیر خیال
ره به مقصود خود ز پیر و جوان / جست چندانکه داشت تاب و توان
ناشده بر مراد خود فیروز / ماتمی در گرفت عالم سوز
دوستی حال وی چو آنسان دید / موجب آنچه دید ازو پرسید
گفت بس حال مشکلی دارم / غرقه گشته به خون دلی دارم
زد ره من به عشوه ناگاهی / دلپذیری به حسن و دلخواهی
بی نظیری که شد زبان مقال / عقل را در صفات حسنش لال
گر کسی نعت و نام او پرسید / یا محل یا مقام او پرسید
ور بگوید کجاست خانه او / خانه کیست آشیانه او
مولدش خلخ است یا فرخار / مسکنش تبت است یا تاتار
شاه اقلیم و ماه کشور کیست / خصم جانسوز و یار غمخور کیست
چشم او سرمه ناک افتاده ست / یا خود از سرمه پاک افتاده ست
نخل قدش که صنع حق بسته ست / معتدل یا بلند یا پست است
گیسویش چون کمند تافته اند / یا پی دام و بند بافته اند
رخش از نقش خال و خط ساده ست / یا خود آن زیب دیگرش داده ست
لعلش آمد حیات تشنه لبان / یا هلاک مراد دل طلبان
ابروی او که در جهان طاق است / قبله عاشقان مشتاق است
شد ز پیوستگیش پیوسته / بر جهان راه عافیت بسته
یا گشاده ست و رخنه گاه بلا / باز کرده به روی اهل ولا
از دهان و میانش هیچ نشان / هیچ کس یافت آشکار و نهان
یا خود آن سر مخفی مرموز / هست مستور سر غیب هنوز
هر چه زین نکته ها خیال کنند / وز من خسته دل سؤال کنند
جز خموشی جواب دیگر نیست / جز ندانم سخن میسر نیست
زانکه من در جمال آن دلبر / معنیی دیده ام برون ز صور
گر چه آن معنی ز صورت فرد / در لباس صور تجلی کرد
نور آن برق پرده سوز افروخت / سر به سر پرده های صورت سوخت
محو معنی و فارغ از صورم / نیست از جلوه صور خبرم
پیش من نیست رخ ز خط ممتاز / زلف او رانمی شناسم باز
گر کشد چشم او به تیغ ستم / ور دهد لعل او نوید کرم
هر دو در ذوق من بود یکسان / نیست این مشکل آن دگر آسان
دأب من نیست جز محبت ذات / ذات بر من زده ست ره نه صفات
من صفت بهر ذات می خواهم / نز برای صفات می کاهم
چون ز دل برق عشق شد لامع / ذات متبوع شد صفت تابع
من صفت بهر ذات دارم دوست / نه که در عشق ذات تابع اوست
چون کنی میل ذات بهر صفات / هست معشوق تو صفات نه ذات
هر صفت کش تو عاشقی به مثل / چون شود با نقیض خود مبدل
عشق تو نیز رو نهد به زوال / بلکه گیرد به نفرت استبدال