جامی › جواب گفتن پدر پسر را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پدر این قصه از زبان پسر / چون نیوشید گفت جان پدر
نیست پوشیده پیش اهل ادب / که بود ریش پر به عرف عرب
لیک آن پر که مرغ حسن و جمال / زند از وی سوی عدم پر و بال
گر چه خیزد همین ز روی و ذقن / رود از وی لطافت همه تن
نرگس چشم ازان شود بی آب / لاله روی ازان شود بی تاب
خم ابرو که خوانیش مه نو / شود از ریش داس عمر درو
قد که باشد نهال تازه و تر / خشک چوبی شود سزای تبر
خط فیروزه رنگ زنگاری / آورد روی در سیه کاری
خال مشکین که بر جبین و عذار / نقطه مشک بود بر گلنار
چون دمد ریش بینیش به صریح / مثل بعرالظباء حول الشیح
وانچه می خوانیش چه سیمین / بینی آن را به چشم عبرت بین
چون نشان سم ستور به راه / وز نم بول ازو دمیده گیاه
لب و سبلت چنان به هم کز موی / لای پالای بر دهان سبوی
رود القصه حسن و ماند ریش / گل دهد جای خویشتن به حشیش
چه حشیشی که آب و گل ببرد / چه گیاهی که گاو و خر بچرد
پس به این خال و خط مشو مغرور / باش از آلایش رعونت دور
کین همه زیب و زینت صور است / حال صورت زمان زمان دگر است
هر که او دل درین صور بسته ست / بگسل از وی که همتش پست است
پی آن رو که عارف معناست / مرد عارف به دوستی اولی ست
چون صور نیست ایمن از تغییر / دامن عاشقان معنی گیر
حسن معنی چو جاودان پاید / عشق آن اعتماد را شاید
حسن سیرت محل تغییر است / عارف از عشق آن کران گیر است
چون شنید این سخن پسر ز پدر / کرد بیرون غرور حسن ز سر
حسن سیرت گرفت با همه پیش / لیک با مرد عارف از همه بیش
چشم و دل بر رضای او می داشت / گوش بر حکم و رای او می داشت
هر چه گفتی به جان نیوشیدی / زهر دادی روان بنوشیدی
عارف تیز چشم معنی بین / کش شهود خدای بود آیین
روی او را چو روشن آینه تافت / که بر آن نور حق معاینه تافت
دایما در تجلی آن نور / بود از چشم خویشتن مستور
ذره بود او ز نور هستی حق / ذره در نور بود مستغرق
حبذا آن دو ناظر و منظور / هر دو ز آلودگی شهوت دور
روی در روی یکدگر کرده / باده از جام یکدگر خورده
سینه آن چو دامن این چاک / دامن این چو دیده آن پاک
حس این آفتاب هستی سوز / عشق آن صبح آفتاب افروز
بود یکچند ازان دو مهرگزار / گرم سودای عشق را بازار
عاقبت چون نهاد رو به زوال / زان پسر آفتاب حسن و جمال
عشق عشاق نیز رخت ببست / آتش اشتیاقشان بنشست
حسن شخص است و عشق چون سایه / سایه از شخص می برد مایه
چون درآید وجود شخص ز پای / نیست ممکن بقای سایه به جای
آن که دایم ز عشق لاف زدی / در محبت در گزاف زدی
ناگهانش به راه اگر دیدی / بی بهانه ز راه گردیدی
بر گرفتی ز دور راه گریز / پای خود درگریز کردی تیز
غیر عارف که رو به ره می داشت / سر آن رشته را نگه می داشت
گر چه عشقش نماند همچو نخست / نشد آیین آشنایی سست
عشق اگر رفت دوستداری ماند / در میانه طریق یاری ماند