جامی › در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق
روی عاشق نخست در خویش است / دل او از برای خود ریش است
گر بخواهد برای خود خواهد / ور بکاهد برای خود کاهد
همه گرد مراد خود گردد / بهر بند و گشاد خود گردد
باشد از جام عشق مستی او / دوست باشد طفیل هستی او
دوست را چون به کام خود یابد / صید مقصود رام خود یابد
ور بود بر خلاف مقصودش / زان تغابن به سر رود دودش
این نه عشق است خویشتنداریست / به هواهای خود گرفتاریست
هیچ عاشق هوا پسند مباد / به مرادات نفس بند مباد
حیف عاقل که نقد عمر نفیس / هیچ سازد برای نفس خسیس
خیر خود را ز سود و مایه نفس / نشناسد به غیر وایه نفس
بس که باشد فرود پایه وی / شر بود هر چه هست وایه وی
هر چه با وایه وی انجامد / خیر خواند بر آن بیارامد
شکر گوید بسی که آخر کار / یافت کارش به وجه خیر قرار