جامی › قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود
از رخ شاهزاده گلخنیی / یافت در دل ز مهر روشنیی
شد چو از ره سواره بگذشتی / گلخنی در نظاره گم گشتی
چو در آمد ز درد عشق ز پای / ساخت در تنگنای گلخن جای
چند گه شاهزاده ره پیمود / گلخنی در نظاره گه ننمود
به لطافت بهانه ای بر ساخت / مرکب خود به سوی گلخن تاخت
گلخنی چون لقای شاه بدید / نقد هستی به پای شاه کشید
چشم و دل بر جمال جانان دوخت / ژنده اش ز آتشی که بود افروخت
شعله از ژنده در تنش آویخت / او ز دیدار شه نظر بگسیخت
داشت حیران به روی دوست نظر / نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر
شه ز رحمت به سوی او چو شتافت / غیر خاکسترش به جای نیافت