جامی › در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند
عشق عاشق چو سر کشد به کمال / شود از غیر عشق فارغ بال
عشق را قبله گاه خود سازد / دل ز معشوق هم بپردازد
حب محبوب حب حب گردد / آنچه لب بود لب لب گردد
غیر حب کس نماندش محبوب / شود اندر شهود حب مغلوب
عشق او چون بدین حد انجامد / پا به دامن کشد بیارامد
به گریبان جان درآرد سر / بندد از هر چه غیر عشق نظر
طالب این مقام بود نبی / که به حق در اوان به طلبی
گفت کای چشم و گوش من همه تو / مایه عقل و هوش من همه تو
عشق خود را که غایت امل است / دولت لایزال و لم یزل است
بر من خسته جان تشنه جگر / ساز محبوب تر ز سمع و بصر