جامی › حکایت مجنون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق مجنون بدین مقام رسید / از تک و پوی و گفت و گوی رهید
داد با خود ترانه ای نو ساز / عشقبازی به عشق کرد آغاز
آستین زد به هر نو و کهنی / داد دامن به چنگ خاربنی
از درون نرم خارپشت آیین / وز برون با کسان درشت آیین
زیر آن خاربن قرار گرفت / ترک رفتن به کوی یار گرفت
چند روزی بر این نسق چو گذشت / بارها در ضمیر لیلی گشت
که چه حال اوفتاد مجنون را / بیخود آن مبتلای مفتون را
که نشانش به دشت پیدا نیست / هم تگ آهوان صحرا نیست
مانده است از گروه گوران دور / نفکند در صف گوزنان شور
روزها نشنوم ز کس رازش / شب نیاید به گوشم آوازش
آخرالامر هیچ چاره ندید / شرح حالش ز محرمان پرسید
قصه درد او بیان کردند / صورت حال او عیان کردند
نیمروزی به کام دمسازان / یافت در خواب چشم غمازان
چشم ها را کشید سرمه ناز / عقل و دین را درید پرده راز
کرد نعلین دلبری در پای / شد به گام وفا زمین فرسای
شد خرامنده تا بر مجنون / سایه افکند بر سر مجنون
بانگ زد کای ز عشق برخوردار / سایه انداخت وصل سر بردار
گفت مجنون کیی تو باز نمای / لب خامش به شرح راز گشای
گفت من آن که زخم او خوردی / به تمناش سر فرو بردی
منم آرام جان تو لیلی / قبله جاودان تو لیلی
گفت رو رو که آنچنانم من / که بجز عشق تو ندانم من
عشق تو ای نگار فرزانه / در دلم کرد آنچنان خانه
که تو را هم نماند گنجایی / خوشترم بعد ازین به تنهایی