جامی › قصه عیینه و ریا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

معتمر نام مهتری ز عرب / رفت تا روضه نبی یک شب
رو در آن قبله دعا آورد / ادب بندگی بجا آورد
ساخت بالین ز آستان نیاز / گوش بنهاد بر نشیمن راز
ناگه آمد به گوشش آوازی / که همی گفت غصه پردازی
کای دل امشب تو را چه اندوه است / وین چه بار گرانتر از کوه است
مرغی از طرف باغ ناله کشید / بر تو داغی به سان لاله کشید
واندر این تیره شب ز ناله زار / ساخت از خواب خوش تو را بیدار
یا نه یاری درین شب تاریک / از برون دور وز درون نزدیک
بر تو درهای امتحان بگشود / خوابت از چشم خون فشان بربود
بست هجرش کمر به کینه تو را / سنگ غم زد بر آبگینه تو را
چه شب است این چو زلف یار دراز / چشم من ناشده به خواب فراز
قیر شب قید پای انجم شد / مهر را راه آمدن گم شد
در نفیر و فغان زبان جرس / تنگ بر صبحدم مجال نفس
دست دوران دریده پرده کوس / تیغ گردون بریده نای خروس
چون مؤذن ره مناره سپرد / گویی افتاد ازان به گردن خرد
کش نیاید ز حلقه حلقوم / بانگ یا حی صدای یا قیوم
این نه شب هست اژدهای سیاه / که کند با هزار دیده نگاه
تا به دم درکشد غریبی را / یا زند زخم بی نصیبی را
منم اکنون و جانی آزرده / زو دو صد زخم بر جگر خورده
زخم او جا درون جان دارد / گر کنم ناله جای آن دارد
کو رفیقی که بشنود رازم / واندر این شب شود همآوازم
کو شفیقی که بنگرد حالم / کز جدایی چگونه می نالم
ز آتش غم چو موی پیچانم / موی پیچان و مور بی جانم
هست ناچار پیش فرزانه / موی را شانه مور را دانه
اگرم شانه همچو مو هوس است / شانه ام فرق شاخ شاخ بس است
دانه گر بایدم چو مور نژند / باشدم اشک دانه دانه بسند
ماه گردون بود گوا که چنین / ناله زان می کنم که ماه زمین
چهره از من چو ماه تافته است / تیغ مهرش دلم شکافته است
هرگز اینم گمان نبود به خویش / کایدم اینچنین بلایی پیش
ریخت بر سر بلای دهر مرا / داد ناآزموده زهر مرا
هر که ناآزموده زهر خورد / چه عجب گر ره اجل سپرد
چون بدینجا رساند ناله خویش / کرد با خامشی حواله خویش
آتش او درین ترانه فسرد / شد خموش آنچنان که گویی مرد