جامی › غزل گفتن عیینه در حسب حال خود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شد خروشان به دلخراش آواز / غزل سینه سوز کرد آغاز
کای ز من دور رفته صد منزل / کرده منزل چو جانم اندر دل
گر چه راه فراق می سپری / سوی خونین دلان نمی گذری
مانده دور از در تو آب و گلم / بر رخ توست چشم جان و دلم
مهر تو کرده در دلم مسکن / دل من بر درت گرفته وطن
خواهشم بین مباش ناخواهم / کز دو عالم همین تو را خواهم
بی تو بر من بلای جان باشد / گر چه فردوس جاودان باشد
چون بزرگ عرب بدید آن حال / به ملامت کشید تیغ مقال
کای پسر زین ره خطا باز آی / جای گم کرده ای به جا باز آی
توبه کن از گناهکاری خویش / شرم دار از نه شرمداری خویش
هول روز شمار در پیش است / وای آن کو نه آخر اندیش است
یاد کن از مواقف عرصات / وز ستادن خجل میان عصات
عشق کان نیست بر جمال ازل / هوسی دان ز هر دغا و دغل
نه مبارک بود هوس بر مرد / مردیی کن وزین هوس برگرد
گفت کای بیخبر ز ماتم عشق / غافل از جانگدازی غم عشق
عشق هر جا که بیخ محکم کرد / شاخ از اندوه و میوه از غم کرد
به ملامت نشایدش کندن / به نصیحت ز پایش افکندن
مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ / فلک از جنبش و زمین ز درنگ
لیک حاشا که یار دل گسلم / رخت بر بندد از حریم دلم
حرف مهرش که در دل تنگ است / همچو نقش نشسته در سنگ است
آمد از عشق شیشه بر سنگم / از ملامت مزن به سر سنگم