جامی › قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود شوخی نشسته بر لب بام / با فروزان رخی چو ماه تمام
بر شکسته کلاه گوشه ناز / گشته نازش هلاک اهل نیاز
پیری آمد سفید موی شده / پشتی از بار دل دو توی شده
روی خود را به خاک می مالید / وز دل دردناک می نالید
کای پسر از تو سینه چاک شدم / رحمتی کز غمت هلاک شدم
پیش ازان کز غمت بمیرم زار / حاجت من به یک نگاه برآر
گفت با او پسر به عشوه گری / من که باشم که تو به من نگری
در برابر نگر برادر من / که به خوبیست صد برابر من
پیر مسکین چو آن طرف نگریست / تا ببیند که در برابر کیست
دست زد آن به خون خلق دلیر / وز لب بامش اوفکند به زیر
کان که ما را به عشق نام برد / در رخ دیگری چرا نگرد
جامی از غیر دوست دیده بدوز / ور نه از دیده خون فشان شب و روز
گر نه از وصل بهره ور باشی / باری از هجر نوحه گر باشی