جامی › در ذکر موت و اهوال آن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صرصر مرگ را ببین چه فن است / سر شکن بیخ کن ثمر فکن است
شاخ پیوندها شکسته اوست / بیخ امیدها گسسته اوست
وی فکنده ست ازین درخت بلند / میوه نارسیده فرزند
چند کردن به حول و قوت فخر / کثمود الذین جابوا الصخر
رو به قرآن بخوان که باد چه کرد / یا جنود ثمود و عاد چه کرد
دست بگسل ز نقل و باده و جام / یاد کن زان که ریزدت در کام
ساقی مرگ جام تلخ مذاق / حین یلتف ساقکم بالساق
پیش از آن دم که بر سر بستر / پیچدت پایها به یکدیگر
پای ازین تنگنای بیرون نه / رخت ازین تیره جای بیرون نه
آن بود پا برون نهادن تو / رخت از اینجا برون نهادن تو
که ببری ز غیر حق پیوند / نهی از بندگیش بر خود بند
الم مرگ قطع پیوند است / زانچه اکنون دلت به آن بند است
بندها را چو بگسلی امروز / به همین قطع و اصلی امروز
چون بمیری ز خویش پیش از مرگ / نخوری زخم نیش بیش از مرگ