جامی › حکایت بر سبیل تمثیل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زنگی روی چون در دوزخ / بینیی همچو موری مطبخ
ننمودی به پیش رویش زشت / لاف کافوری ار زدی انگشت
چشم ها گرد و چشمخانه مغاک / گردکان در کوی فتاده ز خاک
دو لبش طبع کوب و دل رنجان / همچو بر روی هم دو بادنجان
دهنش در خیال فرزانه / فرجه ای ز کدوی پر دانه
دید آیینه ای به ره برداشت / بر تماشای خویش دیده گماشت
هر چه از عیب خود معاینه دید / همه را از صفات آینه دید
گفت اگر روی بودیت چو من / صد کرامت فزودیت چو من
خواری تو ز بد سرشتی توست / بر ره افکندنت ز زشتی توست
اگرش چشم تیزبین بودی / گفت و گویش نه اینچنین بودی
عیبها را همه ز خود دیدی / طعن آیینه کم پسندیدی
مرد دانا به هر چه در نگرد / عیب بگذارد و هنر نگرد
هست در عیبها هنر بینی / از میان صدف گهر چینی
بر هنر هر که عیب بگزیند / از میان گهر صدف چیند