بخش ۲۳ - حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را
بود شاهی به فضل و دانش و رای / راحت جان بندگان خدای
همه اخلاق او پسندیده / از ره عقل و دین نلغزیده
لیک خشمش ز حد برون بودی / زیر فرمان آن زبون بودی
از دلش چون غضب زبانه زدی / شعله در خرمن زمانه زدی
زین سبب روز و شب پریشان بود / هر چه می کرد ازان پشیمان بود
خشم با نیکخواه یا بدخواه / از همه کس بد است خاصه ز شاه
خشم کاید ز شه کسان را پیش / آنچنان خشم ناید از درویش
خشم درویش خان و مان سوزد / خشم شه جمله جهان سوزد
خشم آن ناسزاست یا دشنام / خشم این رنج خاص و کشتن عام
خشم آن بر سر زبان باشد / خشم این در گزند جان باشد
شد شبی این حدیث را خوانا / بر حکیمی به کارها دانا
گفت با او حکیم دانش کیش / کای به دانش ز شهریاران بیش
چون زند شعله آتش غضبت / سازد از تاب خویش خشک لبت
با خود اندیشه کن که این عاجز / نیست بیرون ز ملک من هرگز
گردن او همیشه پست من است / زدن و کشتنش به دست من است
در سیاست شتاب کردن چیست / بی فراست عذاب کردن چیست
کشتن زندگان بس آسان است / زنده چون کشته شد چه درمان است
به سفه در شدن به کار که چه / دادن از دست اختیار که چه
اختیاری که داده است خدای / دست ازان چون کشم ز سستی رای
شکر آن را که پادشاه منم / از بد و نیک کینه خواه منم
نیست او را به پادشاهی خویش / دست بر من به کینه خواهی خویش
به که بر حال وی ببخشایم / گردن او ز بند بگشایم
گر ببخشم سزایش از تقصیر / چند روزی در آن کنم تأخیر
بو که روشن شود حقیقت کار / دل نیازاردم ازان آزار
هر سحر چون ز خواب برخیزی / پیشتر زانکه با کس آمیزی
این سبق را به خود مکرر کن / رفتن خود بر آن مقرر کن
تا شود طبع این تکلف تو / به تدبر رود تصرف تو
چند روزی نهاد شاه کریم / بند بر خشم خود به پند حکیم
خشم او شد بدل به خوشنودی / کارش آورد رو به بهبودی
ای خوشا وقت شاه دانش کوش / باز کرده به اهل دانش گوش
کرده آنگه به حکم دانش کار / برگرفته ز خلق عالم بار