جامی › حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۷ - حکایت رحم کردن نوشیروان بر آن پیرزن ناتوان که به کوزه ای نادرست دست و روی خود می شست
خواست تا آفتابه زر خویش / به بر او فرستد از بر خویش
باز گفتا مبادا گرداند / کش چنان دیدم و خجل ماند
بر فقیران گرد خود یکسر / کرد قسمت چل آفتابه زر
پیرزن گشت بهره مند از وی / کس نبرده به قصه او پی
کرد نوشیروان شه عادل / نیمروزی به بام خود منزل
دید بر پشت بام همسایه / پیر زالی فقیر و بی مایه
قامت کوژ و کوزه ای در دست / چون وی از روزگار دیده شکست
نه ورا نایژه نه دسته به جای / نه تهی کایستد به آن بر پای
خواست تا حیله ای برانگیزد / کآب از آنجا به روی خود ریزد
کوزه زان حیله ها که می انگیخت / می فتاد آب بر زمین می ریخت
چشم نوشیروان چو آن را دید / از مژه اشک مرحمت بارید
گفت بر خود که وای بر ما باد / خشم خلق و خدای بر ما باد
که به پهلوی ما فقیری را / عمر بگذشته گنده پیری را
نبود کوزه ای به دست درست / که به آن روی خود تواند شست