جامی › قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن
حاتم آن بحر جود و کان عطا / روزی از قوم خویش ماند جدا
اوفتادش گذر به قافله ای / دید اسیری به پای سلسله ای
پیش آمد اسیر بهر گشاد / خواست زو فدیه تا شود آزاد
حاتم آنجا نداشت هیچ به دست / بر وی از بار آن رسید شکست
حالی از لطف پای پیش نهاد / بند او را به پای خویش نهاد
ساخت زان بند سخت آزادش / اذن رفتن به جای خود دادش
قوم حاتم ز پی رسیدندش / چون اسیران به بند دیدندش
فدیه او ز مال او دادند / پای او هم ز بند بگشادند