جامی › نصیحتی منجی از فضیحت و ملامت مفضی به سلامت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بشنو ای خواجه این حکایت را / بنگر این دانش و درایت را
تو هم آخر ز جنس آدمیی / با ملک در مقام محرمیی
گر قلم می زنی بدینسان زن / گوهر مکرمت ازین کان کن
ور نه بفکن قلم که از مشتت / باد با او فکنده انگشتت
روی نرم و دل درشت که چه / با درفش زمانه مشت که چه
چند بر جاه و مال لرزیدن / چند وزر و وبال ورزیدن
قصه ظالمان که بشنیدی / کیفر ظلم ها که خود دیدی
هیچ ازان اعتبار نگرفتی / ترک این کار و بار نگرفتی
پیش ازان دم که همچو سگ میری / در ره ظلم تیز تگ میری
آدمی گرد و از سگی باز آی / با صفات فرشته دمساز آی
ور نه ترسم که عالم گذران / با تو هم آن کند که با دگران