جامی › حکایت سیاست یعقوب سلطان آن عوان شیرازی را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود یعقوب بن حسن شاهی / آسمان جمال را ماهی
نوجوانی که نارسیده بسی / بود کارش به غور کار رسی
ملکی از شام تا خراسان داشت / وز بدی ها دلی هراسان داشت
پشت ظلم آوران شکست از وی / صیت نوشیروان نشست از وی
روزی آمد ز خطه شیراز / رقعه ای پر دعای اهل نیاز
که فلان ظالم ستم پیشه / به کف آورده از قلم تیشه
می زند بیخ بندگان خدای / ای خداوند مرحمت فرمای
سوی تبریز خواند آن سگ را / یعنی آن بد نهاد بد رگ را
آه اگر سگ بگیردم دامن / که چه کین بودت این همه با من
کاندر این قصه چون سخن راندی / آن عوان را به نام من خواندی
شاهش القصه پیش خویش نشاند / رقعه سر تا به پای بر وی خواند
گر چه انکار کرد ز اول کار / کرد آخر به آنچه بود اقرار
شاه چاچی کمان نهادبه دست / ناوک جان ستان گشاد ز شست
هدف تیر خشم کرد او را / همچو سگ چار چشم کرد او را
آری آن تیر ازو چو کرد گذر / شد گشاده بر او دو چشم دگر
تا به آنها سزای خود بیند / کار بد را سزای بد بیند
حیف ازان دست و شست و تیر و کمان / که چنان شه ز جور دور زمان
آفت باد بی نیازی یافت / روی ازین صورت مجازی تافت
لطف ایزد نثار جانش باد / فضل حق راحت روانش باد