جامی › مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاعری را به خواجه ممدوح / که بر او ریخت بدره های فتوح
روزی اندر میان نقار افتاد / هر دو را زان نقار کار افتاد
گفت خواجه که شرم باد تو را / زانچه گویی، نماند یاد تو را
زان همه زر که عاری از همه عیب / بارها ریختم تو را در جیب
گفت شاعر که راست می گویی / زین سخن راه راست می پویی
لیک زان غافلی که من کردم / که تو را قبله سخن کردم
شعر من هست مرغ فرخ فال / وز مدیح تو نامه هاش به بال
تو نشسته درون دروازه / کرده از تو جهان پرآوازه
زر که دادی به من خدای گواست / که ازان یک درم نمانده به جاست
آن رفیق هزار قافله رفت / وین ز راه شکم به مزبله رفت
زان فروزد سخن گزار چراغ / زین بسوزد به رهگذار دماغ
زان به سر تاج افتخارت ماند / زین به فرقم غبار غارت ماند
هر یکی را ذخیره چیست ببین / با دل تنگ و تیره کیست ببین