جامی › آغاز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به یادت تازه جان عاشقان / زاب لطفت تر زبان عاشقان
از تو بر عالم فتاده سایه ای / خوبرویان را شده سرمایه ای
عاشقان افتاده آن سایه اند / مانده در سودا ازان سرمایه اند
تا ز لیلی سر حسنت سر نزد / عشق او آتش به مجنون در نزد
تا لب شیرین نکردی چون شکر / آن دو عاشق را نشد پر خون جگر
تا نشد عذرا ز تو سیمین عذار / دیده وامق نشد سیماب بار
گفت و گوی حسن و عشق از توست و بس / عاشق و معشوق نبود جز تو کس
ای به پیشت حسن خوبان پرده ای / تو به پرده روی پنهان کرده ای
پرده را از حسن خود پروردگی / می دهی زان دل برد چون پردگی
بس که روی خوب تو با پرده ساخت / پرده را از روی تو نتوان شناخت
تا به کی در پرده باشی عشوه ساز / عالمی با نقش پرده عشقباز
وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش / خالی از پرده نمایی روی خویش
در تماشای خودم بیخود کنی / فارغ از تمییز نیک و بد کنی
عاشقی باشم به تو افروخته / دیده را از دیگران بر دوخته
ای در اطوار حقایق سیر تو / نیست در کار خلایق غیر تو
گر چه باشم ناظر از هر منظری / جز تو در عالم نبینم دیگری
جلوه گر در صورت عالم تویی / خرده دان در کسوت آدم تویی
از حریم تو دویی را بار نیست / گفت و گوی اندک و بسیار نیست
از دویی خواهم که یکتایم کنی / در مقامات یکی جایم کنی
تا چو آن کرد رهیده از دویی / این منم گویم خدایا یا تویی
گر منم، این علم و قدرت از کجاست / ور تویی، این عجز و سستی از که خاست