جامی › حکایت آن غلام نخوت کیش که به واسطه مکنت خواجه خویش از محنت قحط و| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بخش ۴ - حکایت آن غلام نخوت کیش که به واسطه مکنت خواجه خویش از محنت قحط و تنگسالی بی باک بود و لاابالی
در دیار مصر قحطی خاست سخت / کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت
چون به سوی نان رهی نشناختند / رخت هستی را در آب انداختند
بود جانی قیمت هر تای نان / نان همی گفتند و می دادند جان
بخردی زیبا غلامی را بدید / کو به فخر و ناز دامن می کشید
طلعتی چون قرص خور آراسته / نی ز کمخواری مه آسا کاسته
تازه روی و خنده ناک و شادکام / هر طرف چون شاخ خرم در خرام
بخردش گفت ای غلام از فخر و ناز / چند باشی سرکش و گردن فراز
از غم نان عالمی خوار و دژم / تو چرایی اینچنین فارغ ز غم
گفت بر سر خواجه ای دارم کریم / هستم از انعام او غرق نعیم
خوان پر از نان خانه اش پر گندم است / نام قحط از خان و مان او گم است
چون نباشم خرم و شاد اینچنین / وز گزند قحط آزاد اینچنین