جامی › آغاز مقال در شرح صورت حال سلامان و ابسال| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شهریاری بود در یونان زمین / چون سکندر صاحب تاج و نگین
بود در عهدش یکی حکمت شناس / کاخ حکمت را قوی کرده اساس
اهل حکمت یک به یک شاگرد او / حلقه بسته جمله گرداگرد او
شاه چون دانست قدرش را شریف / ساختش در خلوت و صحبت حریف
جز به تدبیرش نرفتی نیم گام / جز به تلقینش نجستی هیچ کام
در جهانگیری ز بس تدبیر کرد / قاف تا قافش همه تسخیر کرد
خلق را از عدل و جودش ساخت کار / شد بدان بنیاد ملکش استوار
شاه چون نبود به نفس خود حکیم / تا حکیمی نبودش یار و ندیم
قصر ملکش را بود بنیاد سست / کم فتد قانون حکم او درست
خالی از نعت و نشان عدل و ظلم / فرق نتواند میان عدل و ظلم
ظلم را بندد به جای عدل کار / عدل را داند به سان ظلم عار
عالم از بیداد او گردد خراب / چشمه سار ملک و دین از وی سراب
نکته ای خوش گفته است آن دوربین / عدل دارد ملک را قایم نه دین
کفر کیشی کو به عدل آید فره / ملک را از ظالم دیندار به