انوری › در ندامت و شکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با آنکه چند سال بدیدم بتجربت / کز کل خواجگان جهان بوالحسن بهست
پنداشتم که بازوی احسان قوی‌ترست / آنجا که بر کتف علم پیرهن بهست
یا همچو سرو نش در آزادگی کند / آنرا که باغ و برکه و سرو و چمن بهست
یا همچو شمع نور به هرکس رساند آنک / در پیش او نهاده به گوهر لگن بهست
مودود احمد عصمی عشوه‌ایم داد / گفتم که او سر است و سر آخر ز تن بهست
راغب شدم به خدمت او تا شدم چنانک / حال سگان بوالحسن از حال من بهست