جامی › حکایت سلیمان علیه السلام و بلقیس که از مقام انصاف سخن گفته اند| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود بلقیس و سلیمان را سخن / روزی اندر کشف سر خویشتن
هر دو را دل بر سر انصاف بود / خاطر از رنگ رعونت صاف بود
گفت شاه دین سلیمان از نخست / گر چه بر من ختم ملک آمد درست
در نیاید روز و شب کس از درم / تا من از اول به دستش ننگرم
کو چه تحفه بهر من آرد به کف / کش فزاید پیش من عز و شرف
بعد ازان بلقیس از سر نهفت / زد دم و از حال خویش این نکته گفت
کز جهان بر من جوانی نگذرد / کاندر او چشمم به حسرت ننگرد
در دلم ناید که ای کاش این جوان / بودیم دمساز جان ناتوان
این بود حال زنان نیک خوی / از زن بدخو نشاید گفت و گو
خواجه فردوسی که دانی بخردش / بر زن نیک است نفرین بدش
کی زن بدگونه نیک آیین بود / پیش نیکان در خور نفرین بود