جامی › صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون تن از خواب سحر آسودیش / بامدادان عزم میدان بودیش
صبحدم چون شاه این نیلی تتق / بارگی راندی به میدان افق
شه سلامان نیز مست و نیمخواب / پای کردی سوی میدان در رکاب
با گروهی از نژاد خسروان / خردسال و تازه روی و نوجوان
هر یکی در خیل خوبان سروری / آفت ملکی بلای کشوری
صولجان بر کف به میدان تاختی / گوی زرکش در میان انداختی
یک به یک چوگان زنان جویان حال / گرد یک مه حلقه کرده صد هلال
گر چه بودی زخم چوگان از همه / بود چابکتر سلامان از همه
گوی بردی از همه با صد شتاب / گوی مه بود و سلامان آفتاب
با هلالی صولجان دنبال ماه / حال گویان می شدی تا حالگاه
گوی اگر صدبار از آنجا باز پس / آمدی هر بار حال این بود و بس
آری آن کس را که دولت یار شد / وز نهال بخت برخودار شد
هیچ چوگان زیر این چرخ کبود / گوی نتواند ز میدانش ربود