جامی › در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود در جود و سخا دریا کفی / بل کش از بحر عطا دریا کفی
پر شدی از فیض آن ابر کرم / عرصه گیتی ز دینار و درم
نسبتش کم کن به دریا کو ز کف / گوهر افکندی به بیرون وین صدف
ز ابر بودی دست جود او فره / ابر باشد قطره بخش او بدره ده
بزم جودش را چو می آراستم / نسبتش با معن و حاتم خواستم
لیک اندر جنب وی بی قال و قیل / معن باشد مدخل و حاتم بخیل
بس که دستش داشتی با بسط خوی / تافتی انگشت او از قبض روی
قبض کف گر خواستی انگشت او / خم نکردی پشت خود در مشت او
گر گذشتی بر در او سایلی / از جفای فاقه خون گشته دلی
بس که بر وی بار احسان ریختی / تک زنان از بار آن بگریختی