جامی › تأثیر کردن حیله های ابسال در سلامان و مایل شدن به سوی وی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون سلامان با همه حلم و وقار / کرد در وی عشوهٔ ابسال کار،
در دل از مژگان او، خارش خلید / وز کمند زلف او، مارش گزید
ز ابروانش طاقت او گشت طاق / وز لبش شد تلخ، شهدش در مذاق
نرگس جادوی او خوابش ببرد / حلقهٔ گیسوی او تابش ببرد
اشک او از عارضش گل‌رنگ شد / عیشش از یاد دهانش تنگ شد
دید بر رخسار او خال سیاه / گشت از آن خال سیه حالش تباه
دید جعد بیقرارش بر عذار / ز آرزوی وصل او، شد بیقرار
شوقش از پرده برون آورد، لیک / در درون اندیشه‌ای می‌کرد نیک
که مبادا گر چشم طعم وصال / طعم آن بر جان من گردد وبال
آن نماند با من و، عمر دراز / مانم از جاه و جلال خویش باز
دولتی کن مرد را جاوید نیست / بخردان را قبلهٔ امید نیست