انوری › در موعظه و شکایت دهر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با یکی مردک کناس همی گفتم دی / تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستست
صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست / آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستست
گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس / اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست
کار فرمای دهد رونق کار من و تو / داند آن کس که دمی با من و تو بنشستست
کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست / لاجرم جان من از بند تقاضا رستست
باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو / کارفرمای ترا دیده چنان بربستست
که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی / کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستست
یا چنان داند کین عمر عزیز علما / همچو روز و شب جهال متاع رستست
او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد / که ترا از سر پندار در آن پی خستست
انوری هم ز تو برتست که بر بیخ درخت / عقل داند که ستم نز تبرست از دستست
غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو / تیر انگشت گزیدست و قلم بشکستست