جامی › بیدار شدن سلامان از خواب شب و طلب داشتن ابسال را به مجلس طرب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبحدم کین شاهد مشکین نقاب / بهر خواب آلودگان از زر ناب
میل ها زین طاق زنگاری کشید / دیده ها را کحل بیداری کشید
خاست شهزاده ز بستر کامیاب / چشمی از بیداری شب نیمخواب
خار خاری از خمار شب در او / جنبشی از شوق یار شب در او
خاطرش از بهر دفع آن خمار / جرعه ای می خواست لیک از لعل یار
یار را بی زحمت اغیار خواند / پهلوی خود بر سر مسند نشاند
برقع شرم از جمالش باز کرد / عشرت دوشینه با او ساز کرد
روز دیگر بر همین دستور بود / چشم زخم دهر از ایشان دور بود
روز هفته هفته شد مه ماه سال / ماه و سالی خالی از رنج و ملال
همتش آن بود کان عیش و طرب / نی به روز افتد ز یکدیگر نه شب
لیک دور چرخ می گفت از کمین / نیست دأب من که بگذارم چنین
ای بسا صحبت که روز انگیختم / چون شب آمد سلک آن بگسیختم
وی بسا دولت که دادم وقت شام / صبحدم را نوبت آن شد تمام