جامی › نصیحت کردن پادشان سلامان را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاه با وی گفت کای جان پدر / شمع بزم افروز ایوان پدر
دیده اقبال من روشن به توست / عرصه آمال من گلشن به توست
سالها چون غنچه دل خون کرده ام / تا گلی چون تو به دست آورده ام
همچو گل از دست من دامن مکش / خنجر خار جفا بر من مکش
در هوای توست تاجم فرق سای / وز برای توست تختم زیر پای
رو به معشوقان نابخرد منه / افسر دولت ز فرق خود منه
دست دل در شاهد رعنا مزن / تخت شوکت را به پشت پا مزن
منصب تو چست چوگان باختن / رخش زیر ران به میدان تاختن
نی گرفتن زلف چون چوگان به دست / پهلوی سیمینبران کردن نشست
در شکارستان اگر تیر افکنی / گاه آهو گاه نخجیر افکنی
به کز این آهووشان شیر گیر / بینمت نخجیروار آماج تیر
در صف مردان روی شمشیر زن / وز تن گردان شوی گردن فکن
به که از مردان مرد افکن جهی / پیش شمشیر زنی گردن نهی
ترک این کردار کن بهر خدای / ور نه خواهم زین غم افتادن ز پای
سالها بهر تو ننشستم ز پا / شرم بادت کافکنی از پا مرا