جامی › نصیحت کردن حکیم سلامان را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون شه از پند سلامان شد خموش / شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش
گفت کای نوباوه باغ کهن / آخرین نقش بدیع کلک کن
حرفخوان دفتر هفت و چهار / خط شناس صفحه لیل و نهار
خازن گنجینه آدم تویی / نسخه مجموعه عالم تویی
قدر خود بشناس و مشمر سرسری / خویش را کز هر چه گویم برتری
آن که دست قدرتش خاکت سرشت / حرف حکمت در دل پاکت نوشت
پاک کن از نقش صورت سینه را / روی در معنی کن آن آیینه را
تا شود گنج معانی سینه ات / غرق نور معرفت آیینه ات
چشم خویش از طلعت شاهد بپوش / بیش ازین در صحبت شاهد مکوش
چیست شاهد صورتی پر عار و عیب / از هوس نی دامنش پاک و نه جیب
بر چنین آلودگی مفتون مشو / وز حریم عافیت بیرون مشو
نطفه در تن مایه بخش جان توست / قوت اعضا قوت ارکان توست
ای ز شهوت با تن و جان در ستیز / گوش دارش خواهی و خواهی بریز
بودی از آغاز عالی مرتبه / بر فراز چرخ بودت کوکبه
شهوت نفست به زیر انداخته / در حضیض خاک بندت ساخته