جامی › حکایت خروس و مؤذن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با خروس آن تاجدار سرفراز / آن مؤذن گفت در وقت نماز
هیچ دانا وقت نشناسد چو تو / وز فوات وقت نهراسد چو تو
با چنین دانایی ای دستانسرای / کنگر عرشت همی بایست جای
ماکیانی چند را کرده گله / چند گردی در ته هر مزبله
گفت بود اول مرا پایه بلند / شهوت نفسم بدین پستی فکند
گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی / در ته هر مزبله کی گشتمی
در ریاض قدس محرم بودمی / با خروس عرش همدم بودمی