جامی › حکایت پیر روستایی با پسر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساده مردی شد مسافر با پسر / هر دو را بر یک خرک بار سفر
بود پای از محنت ره ریششان / بر سر آن کوهی آمد پیششان
کوهی از بالا بلندی پر شکوه / موج زن دریایی اندر پای کوه
بر سر آن کوه راهی نیک تنگ / کز عبورش بود پای وهم لنگ
هیچ کس زانجا نیارستی گذار / تا نکردی از شکم پا همچو مار
هر چه افتادی ازان باریک راه / قعر دریا بودیش آرامگاه
ناگهان شد آن خرک زانجا خطا / زد پسر بانگ از قفایش کای خدا
شد خرم زین ره خطا نگذاریش / هر کجا باشد سلامت داریش
پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر / کاختیار از دست او هم شد بدر
گر تو حکم راست خواهی خیز راست / اختیار اینجا گمان بردن خطاست