جامی › حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یوسف کنعان چو در زندان نشست / بر زلیخا آمد از هجران شکست
خان و مان بر وی چو زندان تنگ شد / سوی زندان هر شبش آهنگ شد
گفت با او فارغی از داغ عشق / ناچشیده میوه ای از باغ عشق
چند ازین بستانسرای نازنین / چون گنهکاران شوی زندان نشین
گفت باشد از جمال دوست دور / عرصه آفاق بر من چشم مور
ور کنم با او به چشم مور جای / خوشترم باشد ز صد بستانسرای