جامی › حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خورده دانی گفت با وامق به راز / کای ز داغ عشق عذرا در گداز
می بری عمری به سر در جست و جوی / چیست مقصودت ز جست و جو بگوی
گفت مقصود آنکه با عذرا به هم / روی خویش اندر یکی صحرا نهم
در میان بادیه گیرم وطن / بر سر یک چشمه باشم خیمه زن
دوست زانجا دور و دشمن نیز هم / جان ز خلق آسوده و تن نیز هم
گر روم هر سو دو صد فرسنگ بیش / نایدم از آدمی دیار پیش
دیده گردد مو به مو اعضای من / قبله رویم شود عذرای من
با هزاران دیده رو سویش کنم / تا ابد نظاره رویش کنم
بلکه از نظاره هم یکسو شوم / وز دویی آزاد گردم او شوم
تا دویی باقی بود دوری بود / جان اسیر داغ مهجوری بود
چون نهد عاشق به کوی وصل گام / جز یکی می در نگنجد والسلام